به نــــــــــام نامی الله...
چند روزی است دست و دلم به نوشتن نمیرود..
هی افسار را بدست میگیرم ولی دریغا...
انگار تمام قدرتم تمام شد...
دیشب حافظ باز کردم...
حضرت حافظ شعری اورد تمام و کامل..
میگوید قدم بردا...برمیدارم..
میگوید خوشبخت میشوی...
خندیدم...
این پیر عارف هم باما شوخی میکند...
میدانی...
چند روزی است میخواهم بمیرم..
دیشب اشک هایم تمام پوشش سفید رنگ متکای سنگم را خیس کرد..
قدرت ندارم...
دیگر کم اوردم...
میخوام قلم را کنار بزارم...
قلمم بخشکد بهتر است...
بگزار بخشکد شاید من به حال ایم..
شاید....
تقویم روز بهار است...
تقویم دلم پاییز..
قلمم هم دچار پاییز زدگیست...
تمام حسش رفته....
تلخ مینویسد..
سادگیش را حس نمیکنم...
گستاخ شده....
دوباره دست میبرم..
فاتحه ای میخوام...
ارام حافظ را باز میکنم...
_تمامش کن...
دردم را این پیر هم میداند..
تمامش میکنم...
و این بود تمام من..
خشکی قلم..
پایان نفسم...
نظرات شما عزیزان:
موضوعات مرتبط: داستانک ، ،
برچسبها:
.: Weblog Themes By Pichak :.